خیلی وقت است ننوشته ام اما در تمام مدت داشتم می نوشتم توی ذهنم، حرف می زده ام با خودم، البته وقت هایی که حالم خوب بوده و یا قصدا" با خودم حرف می زده ام که حالم را نفهمم، درواقع حالی که هیچ نمی دانی بعدش چه می شود، و چه چیزی کی رخ می دهد، اوایل همه چیز همین است اما این حال من اوایل و اواسط و اواخرش همه تازه اند برایم و قرار نیست هرگز تا پایان راه چیزی از دقیقه بعدم بدانم!

زیاد به مادرم فکر می کنم، به خواهرم هم، این دو زنان نزدیک به من که در حوالی من زیسته و مادرند، مادرم که تمام بارداری هایش در فقر و ناداری و مشکلات گوناگون گذشته، و خواهرم که همیشه خیلی صبور و ساکت بدترین ویارها را تحمل می کرد، و بقول او همه چیز بارداری خوب است و مهم نیست مگر اینکه همسرت همراه با مادر شدن تو پدر نشود، بزرگ نشود و همراه تو نباشد...

بعضی چیزها را نمی شود نوشت، باید حس کرد، و من دارم حس می کنم، بوی پارکینگ، بوی کریدور تا درب آپارتمان، بوی ورودی هال، بوی هال، بوی اتاق خواب و بوی سرویس با هم فرق می کنند، همه جا برای خود یک بو تعریف می کند، همه چیز از خود یک بو دارد، بوهایی که تابحال هرگز به مشامت نخورده و باهاش غریبه هستی، آنقدر که بوی کباب و سرخ کردنی با وجود اینکه متهوعت می کند به مراتب قابل تحمل تر از آن بوهای تازه کشف شده توسط قوه بویایی ات می شود، دست هایت شاید بو بدهند، با اینکه می دانی مدتهاست دست به مواد غذایی نزده ای و چیزی را با آن نشسته ای، ادکلن محبوبت حالت را بهم می زند و نمی توانی بهش نگاه کنی، همسر، با آنهمه مهربانی اش از فاصله نزدیکتر از بیست سانت قابل تحمل نیست، چقدر دلت برای بوسیدن تنگ شده، بوسه های گاه گداری و بوسه های طولانی و بوسه های خشک و بوسه های تر، و برای آغوش، آنقدر به پهلوی راست خوابیده ام تا رویم بهش نباشد که سمت راستم درد می کند گاهی!

تهوع همیشه همراهت است، تمام مدت، وقتی در حالت عادی یک آدم متهوع است، متهوع است و به آن علت نمی تواند چیزی بخورد، درواقع اصلا" بحثی نیست در نخوردن، می گذاری رفع که شد، بالا که آوردی، بعد از چند ساعت برمی گردی به حالت نورمال، از برنج سفید و ماست شروع می کنی و ختم می شود به چلو گوشت، اما در پروسه مادر شدن، تهوع در تو نهادینه است، باید باهاش کنار بیایی، این یک، از آنطرف گرسنه ای، به حد مرگ، و من گرسنه بودن را زیاد تجربه کرده ام، گفتم آدم نخوری شده ام، عین خیالم نبود اگر نمی خوردم، اما این روزها گرسنگی بهم فشار می آورد، در حد مرگ، رعشه، و از حال رفتگی، بعد از آنطرف داری بالا می آوری، اما باید چیزی را ببلعی.

پدر و مادر خواهرم را خداوند بیامرزد که بهم گفت اگر سمنو پیدا کردی بخور، که از تهوع جلوگیری می کند، و چقدر خوب عمل کرد برایم، اما فقط چند روز!!!

اینها را می نویسم تا یادم باشد، نه اینکه بخواهم ناله کنم، در تمام مدت ناله نمی کنم، گریه کرده ام چند بار، اوایلش، از ترس بود و استیصال، اما بعدش که جریان جدی و با راز بقا در ارتباط شد بیشتر به خودم آمدم و تلاشم بیشتر شد، بقول افغانی ها"آهو گشتم"، همیشه چیزی برای لقمه کردن کنار دستم دارم، یک خرما، دو حبه انگور، یک تکه بیسکوییت، یک برش پرتقال .....اینها غذای من اند!

در جریان ازدواجم تا مدتها بعد از تصمیمی که گرفته بودم مطمئن نبودم، من درک درستی از خودم حتی نداشتم، فقط به این رسیده بودم کهمن آدمِ ازدواجم، این بخش از خودم را بدرستی می دانستم، اما نمی دانستم نفس من در کنار چه چیزی آرام می گیرد، خیلی از درک امروزم دور و  پرت بودم، بعد از ازدواج اما فهمیدم بهترین انتخاب را کرده ام، و بارها به این رسیدم که در این بخش مهم زندگی ام چقدر خدا کمکم کرده است و دست غیبی اش همیشه به دادم رسیده. شرایط زندگی و خُلقی ام هم به گونه ای نبود که اول مطمئن شوم بعد ازدواج کنم، قبولش هم نداشته و ندارم، به این هم رسیده بودم که نمی شود یک انسان را به هیچ وجه صد در صد تضمین کرد، تصمیم به ازدواجم کامل بود، همسر مطابق با بیش از هفتاد درصد معیارهایم بود، باقی را با منطق خودم اوکی کردم و موفق شدم.

درباره فرزند هرچه به حال نزدیکتر شدم ترسم بزرگتر شد، احساس مسئولیتی که می توانست خیلی طبیعی و هوشیار باشد، خیلی دست نیافتنی و مشکل دار شده بود، و این بخاطر بسیار ایده آل بودن من است، همانطور که می گفتم تو گویی تمام نوزادان این عصرِ سیاه باید سند خوشبختی شان در دست بدنیا بیایند تا من هم با آرامش به تولید مثل بپردازم، دردم از جای دیگری ناشی بود، به توانایی خودم شک کردم، به قدرت بالای منطق خودم، احساس خودم، به شهامت خودم و به توانایی بسیارم در مهر ورزیدن، و مادر بودن، به کامل تر شدن!

این روزها خیلی فکر می کنم، به کامل تر شدن، می تواند در حد صبوری ام در این روزها کم باشد اما خیلی زیباست، وقتی حواسم هست تنها زمانی به مادرم زنگ بزنم که حالم خیلی خوب است تا از صدایم چیزی نفهمد، وقتی خواهرم هر روز حالم را می پرسد و من می گویم از حال شما خیلی بهتر است، حال شما که خوب بیاد دارم چقدر کشدار و غم انگیز بود، همسرم دور سرم می چرخد، و تو گویی هورمون ها بین مان تقسیم شده، و او همیشه همینقدر بی توقع تنها از من لبخند و عشق خواسته و دیگر هیچ....

هنوز خیلی زود است که بگویم خیلی از کاری که کرده ام راضی ام، فقط می توانم بگویم من آدمِ مادر نشدن نبودم، اما سعی داشتم به خودم بقبولانم که هستم، خودم هم می دانستم، می گفتم اما باور نداشتم، و فقط تا فعلا" می دانم وقت هایی اینچنین که حالم بهتر است به خودم که می آیم جوانه زدنم را بوضوح می بینم.........


منبع : ماهی های دریای کابل!از مادر شدن!
برچسب ها : خیلی ,چیزی ,کنم، ,مادر ,حالم ,است، ,رسیده بودم ,قابل تحمل